بر درخت خشکیده و یادگاریش از یار قدیمی، بر چراغ سنگ زده و کلاغ سرزده و نیمکت سرد و زنگ زده زل مزن،

برگهای خشکیده ی زرد زیر پایت را کنار زن تا مرا ببینی، که تا آخرین نفسهایم به یادت بودم

نقطه همین

 

دست نوشتکس: این بخش برای کسایی که یه کوچولو تو این زمینه به ما اعتقاد دارن افتتاح میشه. شاید  به این بهونه کسایی مثله ابوالفضل مشهدبان به ما بیشتر سر بزنن! دیدگاه خاموش-

« »