پیری را گوشه‌ی میخانه دیدند لمیده. او را پرسیدند که عشق چیست؟ سرش را پایین گرفت و گفت: ” آنچه مرا پیر کرد… ”

پرسیدند چرا گوشه میخانه است؟ جوابی نداد. بار دیگر پرسیدند و اعتنایی نکرد. و بار دیگر پرسیدند.

اندکی مکث کرد، سپس سرش را بالا آورد و همچنان با نگاهی به پایین گفت: ” چی؟… اینجا وای فای بهتری دارد! ”

نقطه همین