سپتامبر, 2014 | مِکس آباد

بایگانی برای سپتامبر, 2014


کربلای جبهه ها یادش بخیر

سلام. هفته دفاع مقدس گرامی باد.

800

 

ان شاالله یک سری خاطرات جنگ طی این هفته گذاشته می شه :

 

نزدیکای صبح بود.نمازش را خواند ، دو فنجان چای خورد ، ناشتایی اش را هم خورد و گفت باید بروم دو کوهه.

گفتم نمی‌خواهی بچه را ببینی؟

گفت دیر نمی‌شود؟ خواب هست حالا.

گفتم من هم می‌آیم.

هنوز آفتاب نزده بود. بسیجیها از قطار پیاده می‌شدند. می‌آمدند می‌ایستادند روی خاک نماز می‌خواندند.

ابراهیم تا این صحنه را دید سرش را به زیر انداخت.

رفتیم منطقه.

گفتم: چرا سرت را انداختی زیر ابراهیم؟

گفت: خدا را خوش نمی‌آید این بندگان خدا این همه راه پیاده بیایند و روی سنگ و کلوخ نماز بخوانند.

آمد به عبادیان گفت یه کلنگ بردار بیار ببینم!

گفت می‌خوای چکار؟

حاج ابراهیم گفت می‌خواهم اینجا حسینیه درست کنم.

گفت: حسینیه؟ اینجا؟ با کدام بودجه؟

ابراهیم گفت من کاری به بودجه و این چیزها ندارم. یا حسینیه را می‌زنید یا یک صندوق اینجا می‌زنم به همه می‌گویم نفری دو تومان بیندازند تا بودجه اش تامین شود.

عبادیان گفت: چوب کاری می‌کنی حاجی؟

ابراهیم گفت: همین که گفتم.

گفت درست می‌شود.

ابراهیم گفت کلنگ اول را من می‌زنم. تا بیست روز دیگر اینجا باید یک حسینیه باشد. می‌فهمی بیست روز دیگر یعنی چه؟

همان کار را هم کردند. آن حسینیه الان هم هست و به اسم حاج ابراهیم هم هست.

/////////

 

 

انباردارمان گفت : « یک بسیجی این جا هست که هیچی نمی خواهد ، عوض ده تا نیرو هم کار می کند . می شود این را بدهی اش به من !».

گفتم : «کو کجاست ؟» گفت : « همان که دارد گونیها را دوتا دوتا می برد توی انبار؛ همان را می گویم.» گونیها جلوی صورتش بود و می برد توی انبار؛ نمی شد دیدش. رفتم نزدیکتر. نیم رخش را دیدم. آقا مهدی بود . او هم من را دید . با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگویم. بگذارم کارش را بکند . دل توی دلم نبود.

گونیها که تمام شد و چای که آوردند، گفت : « برویم دیگر!».

/////////

 

اصولاً نگاه حاج حسین به مسائل، سوای نگاه بود که ما داشتیم. بیشتر می‌دیدم که از ظواهر امور گذر می‌کند به باطن و معنا را می‌بیند. این بود که باورهایش برای ما عجیب بود. برای نمونه، یادم است یک مأموریت داد برویم مقر برای تهیه تدارکات. اما قبل از این‌که راهی‌مان کند، گفت: وقتی می‌روید قرارگاه تدارکات بگیرید یا مهمات بگیرید، دروغ نگویید؛ آمار اشتباه ندهید. هر چه توی انبار دارید بگویید. من نمی‌خواهم خدای ناکرده بچه‌های مردم غذای شبهه‌ناک، غذایی که با یک دروغ تهیه شده بخورند. چون اگر غذای شبهه‌ناک یا غذایی که بر اساس آمار نادرست به دست آمده بخورند، این غذا در جنگیدن آن‌ها اثر می‌گذارد؛ آنان نمی‌توانند خالصانه و با تمام وجود بجنگند. اگر خدای ناکرده چنین اتفاقی بیفتد، ما مسئول هستیم و باید در پیشگاه خدا پاسخ بدهیم.

می‌گفت: اگر مهمات آرپی‌جی را بیش از سهم خودتان بگیرید، بسیجی به جای این که آن را به تانک دشمن بزند، توی هوا شلیک می‌کند؛ بنابراین، ما باید وظیفه شرعی خود را انجام دهیم؛ خدا بقیه کارها را درست می‌کند.

//////////

شهید چمران در یکی از عملیات‌های نامنظم در شبی مهتابی وقتی با همرزمانش در حال طی مسیر برای شبیخون زدن به متجاوزین بعثی بودند، ایشان یک لحظه می‌ایستد و به همراهانشان می‌گوید به زیر پاهای خود بنگرید، می‌بینند زیر پایشان پر از گل‌های شقایق است و به همین خاطر آن دشت را دور می‌زنند و سپس اقدام به عملیات می‌کنند، در حالی که یاران ایشان می‌گفتند بعد از عملیات عراقی‌ها آنجا را با تیربار و خمپاره شخم خواهند زد، ولی دکتر چمران گفتند ما آنها را زیر پا له نخواهیم کرد. وقتی این جریان به استحضار امام می‌رسد امام می‌گوید: من چمران را دوست داشتم ولی الان بیشتر دوست دارم.

 

تبریکات!

سلام به همه بچه های مولتی مدیا. امیدوارم که حال همتون خوب باشه. یه سری تبریک جمع شده:

تبریک میگیم به اون دسته از بچه هایی که این روزها تو مقطع کارشناسی ارشد قبول شدند و یا در روزهای آتی نتیجه قبولیشون میرسه.  ان شا الله که پرچم مولتی مدیا رو هرکدوم تو هر رشته ای که هستید بیارید بالا.

 

تبریک میگیم به علی مسلمی و تیم فیلمسازشون، ماشالله همین جوری دارن جایزه هارو درو می کنن. تندیس طلایی انجمن سینمای منتقدین ایران،  جایزه ویژه بخش فرهنگی-اجتماعی جشنواره بین المللی فیلم سینما پوورو ایتالیا (به صورت مشترک)، تندیس طلای بهترین فیلم و همچنیین تندیس بخش ویژه جشنواره ملی فیلم رضوی و…

خوبه داری میای تهران فیلم ما روهم این دو سال میسازی! نساختی هم خودمون می سازیم اسمتو میندازیم آخرش!

پروداکشن منیجر در حال گرفتن جایزه!

 

تبریک میگیم به ابوالفضل حسنیان، کسب مقام اول داستان کوتاهِ کوتاه، دهمین جشنواره ملی داستان‌های رضوی “کبوتر حرم”. ان شالله که یه روز یه داستان نویس حرفه ای مولتی مدیایی بشی و همین رو ازت می خوایم.

 و تبریک میگیم به تمامی اونهایی که این چند روز از این رشته فارغ التحصیل شدند، از جمله امیررضای عزیز. خسته نباشید، ان شالله که در ادامه با هدف و تلاش بیشتر به مسیر ادامه بدید. چند روز دیگه کاملا متوجه می شید که چقد کار دارید!

 

جامونو عوض کردم، هیچ اتفاقی نیفتاد.

نقطه همین

پ.ن: از اون پست های مولتی گانه بودها درواقع!

“White Kinetics”