ژوئن, 2013 | مِکس آباد

بایگانی برای ژوئن, 2013


یک حکایت

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه اش درحال آویزان کردن رخت های شسته است و گفت:

«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس شویی بهتری بخرد.»همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس های شسته اش را برای خشک شدن آویزان می کرد زن جوان همان حرف را تکرار می کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!»

 



 

MEX PIE

فرج

سلام بر همه ی منتظران. میلاد منجی عالم بشریت مبارک.

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

نیمکت

 

آرام ولی سنگین. روی نیمکتی نشسته بودم که دست و پایش را زمین بسته بود. و شاید، دعایش این بود که باران ببارد…

اما نمی دانست که دعای من هم، همین بود.