دسامبر, 2012 | مِکس آباد

بایگانی برای دی, ۱۳۹۱


خاک

به دیوار قبرستان تکیه داده بودم .

نگاه می کردم همه ی آنچه را که روبرویم بود.

گل های تشنه ای که در خاک کاشته بودند و رفته بودند.

بادی که خاک را دامن کرده بود و روی سنگ ها می کشید.

و سیب قرمزی که برایم نبود و روی خاک برق می زد. از جایم بلند شدم تا به سویش بروم که دستی چند ضربه بر کمرم زد…

پشت من هم خاکی شده بود!

همین

 

آدم برفی

روزهای آخر زمستان….

و آدم برفی در کنار تنها رفیقش ‘خرگوش’ نشسته بود .همین!